﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>اشارات احسان</title>
    <description>ehsanjoonam's description</description>
    <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>احسان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 09:00:40 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>بانک فقرا؛ روشی مؤثر برای فقرزدایی</title>
      <description>&lt;table id="tblNews" style="width: 100%;" border="0" cellspacing="4" cellpadding="6"&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr id="trNewsTitle"&gt;
&lt;td colspan="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr id="trNewsLead"&gt;
&lt;td colspan="2"&gt;&amp;nbsp;&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr id="trNewsBody"&gt;
&lt;td colspan="2"&gt;
&lt;div&gt;یکی از بدترین و زشت&amp;zwnj;ترین اتفاقات در عصر حاضر، وجود فقر در جهانی است که به لحاظ رونق و رفاه بی&amp;zwnj;سابقه است، است؛ اما آنچه که بدترو زشت&amp;zwnj;تر به نظر می&amp;zwnj;رسد این است&amp;nbsp; که ما این معضل را پذیرفته و اغلب معتقدیم کار چندانی نمی&amp;zwnj;توان برای از بین بردن آن انجام دهیم.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;یکی از افرادی که این باور را نداشته و کارهای برجسته و درخشانی در کاهش فقر انجام داده دکتر &amp;laquo;محمد یونس&amp;raquo; - اقتصاددان بنگلادشی و برنده جایزه صلح نوبل در سال 2006 - است که&amp;nbsp; تجربه مؤفق او در این نوشتار مورد توجه قرار گرفته است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;محمد یونس در سال 1940 در روستای &amp;laquo;باسوا&amp;raquo;ی بنگلادش به دنیا آمد و دوران طفولیت خود را درهمان&amp;zwnj;جا سپری کرد پس از آن برای طی دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان به روستای &amp;laquo;چیتا کونگ&amp;raquo; رفت و از همانجا بود که در دانشگاه &amp;laquo;داکا&amp;raquo; پذیرفته شد و چندی بعد نیز به سمت استادی اقتصاد همان دانشگاه رسید. او توانایی خود در زمینه تجارت و اقتصاد را با تأسیس &amp;laquo;شرکت خودکفایی&amp;raquo; همزمان با تحصیل در دانشگاه &amp;laquo;داکا&amp;raquo; نشان داد و همچنین مؤفق به دریافت بورس تحصیلی از دانشگاه &amp;laquo;فندربیلت&amp;raquo; ایالت تنسی ایالات متحده شد و مدرک دکترای اقتصاد را از این دانشگاه دریافت کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;اگرچه او از خانواده&amp;zwnj;ای مرفه بوده؛ اما درک ملموسی از فقر و قحطی دارد. او در طول زندگی خود بارها و از نزدیک شاهد بوده است که قحطی و گرسنگی چگونه جان هزاران تن از افراد بی&amp;zwnj;بضاعت را در شهرها و روستاهای بنگلادش گرفته است. وی معتقد است فقر مردم از تنبلی یا حماقتشان نیست، بلکه به خاطر نداشتن یک حامی مالی هر&amp;zwnj;چند کوچک است، فقر یک شکل ساختاری است نه شخصی.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;وی که در سال 1969 از دانشگاه وندربیلت دکترای رشته اقتصاد گرفت. با بازگشت به کشورش در سال 1972 به عنوان استاد اقتصاد در دانشگاه چیتاکانگ آغاز به کار کرد. یونس در سال 1978 جایزه رئیس جمهور را به خاطر ابتکار سیستم کوپراتیفی موسوم به &amp;laquo;هاگا خمار&amp;raquo; را به دست آورد. همچنین در سال 1994 جایزه سازمان غذایی جهان به وی تعلق گرفت.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;محمد یونس در رابطه با اینکه چگونه اندیشه اهدای اعتبارات کوچک به فقرای روستائی در ذهن وی پیدا شد چنین می&amp;zwnj;گوید: خوشبختم از اینکه من استاد در دانشگاه چیتاکانگ بودم. در حوالی این دانشگاه روستاها قرارداشتند. برای رسیدن به دانشگاه می&amp;zwnj;بایستی از این روستاها عبور می&amp;zwnj;کردم. من رنج وغم مردم&amp;nbsp; فقیر را می&amp;zwnj;دیدم و تصمیم گرفتم تا برای چاره&amp;zwnj;جویی کاری انجام دهم همان بود که اندیشه&amp;nbsp;تهیه اعتبارات کوچک برای تغییر دادن زندگی ایشان در ذهنم پیدا شد.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2012/05/796637_orig.jpg" alt="" width="310" height="257" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;وی در سال 1976، بانک&amp;nbsp; گرامین (به معنای بانک دهکده یا بانک مناطق روستایی) را تأسیس کرد. زندگی حرفه&amp;zwnj;ای محمد یونس سراسر تلاش وابتکار بوده است. دراوج این زندگی افتخار &amp;zwnj;آمیز تأسیس گرامین بانک قرار دارد. ایده تأسیس این بانک زمانی به ذهنش آمد که بنگلادش با قحطی و گرسنگی دست به گریبان بود. او در آن زمان به این نتیجه رسیده بود که می&amp;zwnj;توان با اعطای وامهای کوچک، کارهای بزرگی انجام داد که از عهده وامهای بزرگ بر نمی&amp;zwnj;آید. در سال1976، دانشجویان او در دانشگاه چیتاکونگ و در جریان تحقیقات میدانی خود با زنی مصاحبه کردند که با چوب بامبو صندلی می&amp;zwnj;ساخت، نتیجه بررسی&amp;zwnj;ها نشان می&amp;zwnj;داد که اگر به این زن وام اندکی برای خرید چوب بامبو داده شود قادر به ساخت هفته&amp;zwnj;ای 10صندلی است که سود اندکی دارد؛ اما در بهبود وضعیت زندگی او مؤثر است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;پروفسور یونس براین اساس نتیجه گرفت حتی میزان وام اندک متناسب با نیاز او می&amp;zwnj;تواند نقش مهم و مؤثری در زندگی او و خانواده&amp;zwnj;اش داشته باشد. او نخستین وام را در سال1976 پرداخت &amp;zwnj;کرد. وی 27 دلار از پولی را که داشت&amp;nbsp; به 42 نفراز روستاییانی زنجیرساز منطقه چوپرا که در نزدیکی دانشگاه بود قرض داد تا با این مبلغ کم قادر به ادامه کار باشند و اندکی خود را از نکبت فقر خلاص کنند. بنابراین به اعطای این گونه وام&amp;zwnj;ها ادامه داد و در مرحله بعد کلاس&amp;zwnj;هایی را برای وام گیرندگان تشکیل داد تا به آنها بیاموزد چگونه با وام اندک وضعیت زندگی خود را اندکی بهبود دهند.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2012/05/796639_orig.jpg" alt="" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;بانک گرامین تا سال2006 مبلغ 1/5 میلیارد دلار به 3/5 میلیون متقاضی وام داده است. این بانک فعالیت&amp;zwnj;های دیگری را نیز برای اعطا وام به فقرا در پیش گرفت. این فعالیت&amp;zwnj;ها شامل اعطای وام برای فقرای روستایی جهت ساختن خانه وسرپناه، تهیه ادوات ماهی&amp;zwnj;گیری، پروژه &amp;zwnj;های آبیاری، سرمایه&amp;zwnj;های اولیه برای کار، نساجی و سایر فعالیت&amp;zwnj;ها است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;اکنون این مدل بانکداری برای اعطای وام&amp;zwnj;های کوچک در بسیاری از کشورهای در&amp;zwnj;حال توسعه همچون افغانستان و حتی توسعه یافته مانند ایالات متحده امریکا اقتباس می&amp;zwnj;شود. نزدیک به 23 کشوراز چنین مدلی پیروی می&amp;zwnj;کنند. محمد یونس معتقد است روستاهای بنگلادش جایی است که تغییرات از آنجا آغاز می&amp;zwnj;گردند. وی تئوری&amp;zwnj;ها و مدل&amp;zwnj;های اقتصادی را به واقعیت زندگی فقرای روستائی پیوند زد و دانش اقتصاد را چهره&amp;zwnj;ای زیبا، انسانی و در خدمت صلح بخشید.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;از بانک گرامین به بانک فقرا نیز تعبیر می&amp;zwnj;شود. درعصری که دسترسی به وام در موسسات اعتباری گوشه و کنار جهان به آسانی میسر نیست و اعطای وام به فقرای روستائی مخاطره آمیز محسوب می&amp;zwnj;شود. ابتکار و خلاقیت دکترمحمد یونس بسیار شایسته ستایش می&amp;zwnj;باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;محمد یونس دراین مدت روش جدید خود را جایگزین روش بانک&amp;zwnj;هایی کرد که وام&amp;zwnj;های گزاف را به درخواست کنندگان ثروتمند می دادند واز دادن وام به درخواست کنندگان با مانده حساب بانکی پایین خودداری می کردند، حال آنکه در این روش، کم بودن میزان وام با دانش کم سرمایه &amp;zwnj;گذاری فقرا سازگاری داشت و به افزایش تدریجی سود نیز کمک می&amp;zwnj;کرد، بی&amp;zwnj;آن که باعث هراس آنان از بهره بالا یا از پرداخت یک وام سنگین و یا تهیه وثیقه شود.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;وی حاضر شد به کسانی وام بدهد که هیج بانک &amp;zwnj;تجاری به&amp;zwnj; آنها وام نمی&amp;zwnj;داد؛ زنان بیوه&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;نوا، زنانی که شوهرانشان آنها را ترک کرده بودند، کارگران زمین&amp;zwnj;های اربابان و سرمایه&amp;zwnj;داران، رانندگان، رفتگران و حتی گدایان .این وام&amp;zwnj;ها که خرده &amp;zwnj;اعتبار نام&amp;zwnj; گرفت، به راه&amp;zwnj;حلی عملی برای مبارزه با فقرروستایی در بنگلادش تبدیل و باعث الهام&amp;zwnj;&amp;nbsp;گرفتن نهادهای دیگر کشورهای در&amp;zwnj; حال &amp;zwnj;توسعه برای انجام برنامه &amp;zwnj;های مشابه شد.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;او با این باور که حتی فقیرترین مردم هم انگیزه و خلاقیت &amp;zwnj;لازم برای شروع&amp;nbsp; تجارت&amp;zwnj;های کوچک دارند، وام&amp;zwnj;های کم &amp;zwnj;مبلغ درحد وام&amp;zwnj;های 12 دلاری را در اختیار مردم قرار داد. دریافت کنندگان وام، این پول&amp;zwnj;ها را صرف کارهایی مثل خرید گاو شیرده، خرید چوب بامبو برای ساخت چهارپایه، خرید کاموا برای بافتن شال و یا دیگر فعالیت&amp;zwnj;های درآمدزا می&amp;zwnj;کردند. محمد یونس و بانک وی دقیقاً برخلاف بانک&amp;zwnj;های بزرگ جهان عمل کردند که فقط به فکراعطای وام به ثروتمندان هستند و فقرا را از یاد برده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;شاید محمد یونس هیچ&amp;zwnj;گاه فکر نمی&amp;zwnj;کرد این شیوه او روش نوینی را در بانکداری و مبارزه با فقر بنا نهد و وضعیت به گونه&amp;zwnj;ای پیش برود که بانک گرامین&amp;nbsp; یا بانک فقرای او اکنون به عنوان یک مؤسسه مالی قدرتمند،1درصد ازتولید ناخالص ملی بنگلادش را از آن خود کند و در سال 1983 به بانکی مشهور تبدیل شود که برخلاف سایر بانک&amp;zwnj;ها در خدمت فقرا و براساس اعتماد و همبستگی به کار و سرمایه&amp;zwnj;گذاری بپردازد.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;محمد یونس می&amp;zwnj;گوید که هدف من از تأسیس این بانک ارایه روش نوینی از بانکداری بود که در خدمت مردم باشد و تمرکز اصلی آن بر زنان کم &amp;zwnj;بضاعت باشد. بانک&amp;zwnj;های بزرگ وام&amp;zwnj;های بزرگ&amp;nbsp; به اشخاص بزرگ می&amp;zwnj;دهند ولی ما وام کوچک به افراد کم &amp;zwnj;بضاعت می&amp;zwnj;دهیم.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;وی در مورد ویژگی&amp;zwnj;ها و امتیازات بانک گرامین با شیوه&amp;zwnj;های رایج بانک&amp;zwnj;داری در سطح جهان می&amp;zwnj;گوید: جالب است بدانید که برخلاف بانک&amp;zwnj;ها که هزینه هنگفتی را به مشتری بابت ضمانت و سند تحمیل می&amp;zwnj;کنند ما ازمشتری به ویژه بی&amp;zwnj;سوادها هیچ ضمانتی هم نمی&amp;zwnj;گیریم. به جای آنکه مردم به ما مراجعه کنند این ما هستیم که با سفر به روستاها، فقرا را شناسایی می&amp;zwnj;کنیم و به آنها وام می&amp;zwnj;دهیم، بیشتردریافت کنندگان وام ما، حتی جایی برای خوابیدن ندارند و در کل تفاوت زیادی میان ما و بانک&amp;zwnj;های دیگر است که البته این تفاوت اتفاقی نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;برای تأمین اعتبار بانک جهت اعمال تجاری- اجتماعی به جذب سرمایه نیز نیاز است. ازجمله این اقدامات تأمین مالی بانک، &amp;laquo;طرح گرامینفون&amp;raquo; است که&amp;nbsp; شرکت نروژی &amp;laquo;تیلینور&amp;raquo; نیز در آن مشارکت 51 درصدی دارد.هدف این طرح حمایت از طریق اعطای امکانات مخابراتی به روستاهای دوردست کشورهای آسیایی وآفریقایی است. از اقدامات دیگر، طرحی بنام &amp;laquo;گرامین دانون فود&amp;raquo; است که از طریق مشارکت بانک گرامین با شرکت فرانسوی &amp;laquo;دنون&amp;raquo; اقدام به حمایت از تولید شیرخشک&amp;zwnj;های ارزان قیمتی کردند که حاوی مواد مغذی و ویتامین برای معالجه کودکان فقیر مبتلا به کم&amp;zwnj;خونی است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;مؤفقیت کار یونس را می&amp;zwnj;توان درارتقاء وضع زندگی و پیشرفت روحی و فکری خانواده هایی دید که با کمک وامهای این بانک توانسته&amp;zwnj;اند خود را از یک زندگی فلاکت&amp;zwnj;باربه زندگی خوب و آبرومند برسانند که در این گذار تغییر روحیه وشخصیت افراد به همان اندازه پیشرفت مالی مهم است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;محمد یونس که اغلب اوقات &amp;laquo;بانک&amp;zwnj;دار فقرای دنیا&amp;raquo; خوانده می&amp;zwnj;شود معتقد است دستیابی به صلح پایدار، دموکراسی و حقوق &amp;zwnj;بشر بدون دستیابی به شیوه&amp;zwnj;هایی برای رفع فقر امکان &amp;zwnj;پذیرنیست. اعطای وام&amp;zwnj; به فقیرهایی که بدون&amp;zwnj; ضمانت مالی، گرفتن وام را رؤیایی بیش نمی&amp;zwnj;دیدند و تلاش برای شروع توسعه &amp;zwnj;&amp;zwnj;اقتصادی واجتماعی از لایه&amp;zwnj;های پایین جامعه روش نوینی از سوی محمد یونس است که به مؤفقیت دست یافته است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;به&amp;zwnj; گزارش آکادمی &amp;zwnj;نوبل، خرده &amp;zwnj;اعتبارها خصوصاّ در جوامعی که زنان در شرایط سخت اجتماعی و اقتصادی زندگی می&amp;zwnj;کنند مهم است؛ زیرا رشد اقتصادی وسیاسی بی&amp;zwnj;مشارکت زنان ممکن نیست. وی که رؤیای از بین بردن فقر در جهان را دارد نشان &amp;zwnj;داد که حتی فقیر&amp;zwnj;ترین فقرا هم&amp;nbsp; می&amp;zwnj;توانند در توسعه و بهبود شرایط&amp;nbsp; خود نقش داشته باشند.&lt;/div&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/103</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/9478544/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-9478544</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 09:00:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من او......</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/19475_zfCnDB0b.jpg" alt="" width="255" height="374" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر انسان بخواهد با پروردگار رابطه پیدا بکند دو راه وجود دارد، یک راه برای اولیا خداست یک راه هم برای نوع ماست.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اما راهی که برای همه ماست:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; از رسول خدا(صلی الله علیه و آ له) سؤال شد: یا رسول الله راه رسیدن به خدا چیست؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; حضرت فرمودند: فاصله گرفتن از نفس و امیال نفسانی.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; هم چنین امام صادق(علیه&amp;zwnj;السلام) به شخصی فرمودند: این علمی که پیدا کردی از کجا پیدا کردی؟ چگونه بر اسرار غیب مطلع شدی؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفت: یابن رسول الله هر چه دلم خواست، بر خلاف آن عمل کردم با امیال نفسانی مبارزه کردم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; البته این راهی است که باید البته ! البته! خدا مساعدت بکند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اما راه دیگر که مخصوص اولیای خداست:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; هر چه که عمل می&amp;zwnj;کند برای خدا باشد، اگر نماز می&amp;zwnj;خوانم برای خاطر پروردگار باشد. همان طور که در منزل وضو می&amp;zwnj;گیرم خارج از منزل هم همان طور وضو بگیرم.&lt;br /&gt; اگر گفته شود چرا فقط این اعضای چهارگانه وضو داده می&amp;zwnj;شوند ؟ می&amp;zwnj;گوییم به جهت این که وقتی انسان در مقابل پروردگار خود می&amp;zwnj;ایستد اعضای وضو ظاهر و آشکارند ، زیرا با پیشانی سجده کرده و با دست&amp;zwnj;های خود سؤال می&amp;zwnj;کند و با سر خود متوجه رکوع و سجده می&amp;zwnj;شود و به وسیله پاها قیام و قعود می&amp;zwnj;کند ،پس در نتیجه باید این اعضای چهارگانه پاک و تمیز باشند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خدا رحمت کند مرحوم حاجی انصاری را که گفت: در منزل کسی مهمان بودم خواستم بخوابم. صاحب خانه برای من آب وضو آورد و گفت : شما قبل از خواب وضو نگرفته&amp;zwnj;اید! به صاحب خانه گفتم: من در منزل خودم هم قبل از خواب وضو نمی&amp;zwnj;گیرم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خدای نکرده طوری نشود که در منزل خودت وضو نگیری، اما در خانه مهمان وضو بگیری! این شرک است. چنین شخصی مشرک است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; با توجه به باطل شدن وضو هنگام خواب چرا در اسلام به آن سفارش شده است ؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; همان طور که گفتید، خواب وضو را باطل می&amp;zwnj;کند و اما دلیل وضو گرفتن قبل از خوابیدن، آن است که انسان وقتی در بستر قرار می&amp;zwnj;گیرد تا خواب چشمان او را دریابد، در آن لحظات فراغ، خطورات ذهنی زیادی دارد. خداوند متعال که رب&amp;zwnj;العالمین است و بر اساس لطف و عنایت خاص خود می&amp;zwnj;خواهد از همه فرصت&amp;zwnj;های ممکن در جهت پرورش روح انسان و تربیت او استفاده شود، برای او وظایفی را مقرر داشته است که البته به جهت تسهیل بر بندگان آن را الزامی و واجب قرار نداده است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; از جمله این برنامه&amp;zwnj;ها، آن طور که از آموزه&amp;zwnj;های اسلامی آشکار می&amp;zwnj;شود، وضو گرفتن قبل از خواب و ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(س) و آیت&amp;zwnj;الکرسی و دیگر اذکار می&amp;zwnj;باشد و واضح است کسی که با طهارت روحی در بستر بخوابد الهامات روحی او (چنان که در علم روان&amp;zwnj;شناسی نیز اثبات شده است) الهی و مثبت خواهد بود و چنان که کسانی که خناس باشند و یا در روز و یا قبل از استراحت کارهای ناشایست انجام داده باشند، در خواب نیز خطورات شیطانی و یا زیانبار و آسیب&amp;zwnj;زای روحی خواهند داشت. لذا در روایات وارد شده است که اگر کسی با طهارت (وضو) در بستر بخوابد به منزله آن کسی است که از شب تا به صبح به عبادت می&amp;zwnj;پرداخته است.&lt;br /&gt; راه دیگر که مخصوص اولیای خداست: هر چه که عمل می&amp;zwnj;کند برای خدا باشد، اگر نماز می&amp;zwnj;خوانم برای خاطر پروردگار باشد. همان طور که در منزل وضو می&amp;zwnj;گیرم خارج از منزل هم همان طور وضو بگیرم&lt;br /&gt; "فلسفه وضو گرفتن"&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; یک یهودی از حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) این سؤال را کرد و حضرت در جواب فرمودند : علت اینکه صورت باید شسته شود آن است که چون آدم با صورت رو به گناه آورد و علت شستن دست&amp;zwnj;ها این است که چون با دست&amp;zwnj;ها میوه&amp;zwnj;ی منهیّه را چید و علت این که سر باید مسح شود چون فکر گناه کرده و علت این که پاها باید مسح شود چون با آن&amp;zwnj;ها به طرف گناه قدم برداشت.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; از حضرت امام جعفر صادق (علیه&amp;zwnj;السلام) روایت است که : وقتی صورت را می شوییم یعنی رو از دنیا شستیم و وقتی دست&amp;zwnj;ها را می شوییم یعنی دست از دنیا کشیدیم و وقتی مسح سر می&amp;zwnj;کنیم یعنی فکرمان را از دنیا خالی می&amp;zwnj;کنیم و وقتی مسح پا می&amp;zwnj;کشیم یعنی پا از دنیا کشیدیم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اگر گفته شود چرا فقط این اعضای چهارگانه وضو داده می&amp;zwnj;شوند ؟ می&amp;zwnj;گوییم به جهت این که وقتی انسان در مقابل پروردگار خود می&amp;zwnj;ایستد اعضای وضو ظاهر و آشکارند ، زیرا با پیشانی سجده کرده و با دست&amp;zwnj;های خود سؤال می&amp;zwnj;کند و با سر خود متوجه رکوع و سجده می&amp;zwnj;شود و به وسیله پاها قیام و قعود می&amp;zwnj;کند ،پس در نتیجه باید این اعضای چهارگانه پاک و تمیز باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;بیانات آیت الله حق شناس(ره)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/8740051/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-8740051</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Jan 2012 11:20:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصیده شگفت انگیز قاآنی در وصف امیرکبیر</title>
      <description>&lt;p&gt;نسیم خلد می&amp;zwnj;رود مگر ز جویبارها&lt;br /&gt; که بوی مشک می&amp;zwnj;دهد هوای مرغزارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فراز خاک وخشت&amp;zwnj;ها دمیده سبزکشتها&lt;br /&gt; چه&amp;zwnj;کشتها بهشتها نه ده نه صد هزارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به&amp;zwnj;چنگ بسته چنگها بنای هشته رنگها&lt;br /&gt; چکاوهاکلنگها تذروها هزارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ز نای خویش فاخته دوصد اصول ساخته&lt;br /&gt; ترانها نواخته چو زیر و بم تارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ز خاک رسته لالها چوبسدین پیالها&lt;br /&gt; به برگ لاله ژالها چو در شفق ستارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فکنده&amp;zwnj;اند همهمه کشیده&amp;zwnj;اند زمزمه&lt;br /&gt; به&amp;zwnj;شاخ سروبن همه چه&amp;zwnj;کبکها چه سارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دمبدم&lt;br /&gt; ز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بهارها بنفشها شقیقها شکوفها&lt;br /&gt; شمامها خجسته&amp;zwnj;ها اراک&amp;zwnj;ها عرارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ز هرکرانه مستها پیالها به دستها&lt;br /&gt; ز مغز می&amp;zwnj;پرستها نشانده می خمارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ز ریزش سحابها بر آبها حبابها&lt;br /&gt; چو جوی نقره آبها روان در آبشارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فراز سرو بوستان نشسته&amp;zwnj;اند قمریان&lt;br /&gt; چو مقریان نغز خوان&amp;zwnj;به&amp;zwnj;زمردین منارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فکنده&amp;zwnj;اند غلغله دو صد هزار یکدله&lt;br /&gt; به شاخ&amp;zwnj;گل پی&amp;zwnj;گله ز رنج انتظارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; درختهای بارور چو اشتران باربر&lt;br /&gt; همی ز پشت یکدگرکشیده صف قطارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; مهارکش شمالشان سحابها رحالشان&lt;br /&gt; اصولشان عقالشان فروعشان مهارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; درین بهار دلنشین&amp;zwnj;که&amp;zwnj;گشته خاک عنبرین&lt;br /&gt; ز من ربوده عقل و دین نگاری از نگارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; رفیق جو شفیق خو عقیق لب شقیق رو&lt;br /&gt; رقیق دل دقیق مو چه مو ز مشک تارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به طره&amp;zwnj;کرده تعبیه هزار طبله غالیه&lt;br /&gt; به مژه بسته عاریه برنده ذوالفقارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; مهی دو هفت سال او سواد دیده خال او&lt;br /&gt; شکفته از جمال او بهشت&amp;zwnj;ها بهارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دوکوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبش&lt;br /&gt; نهفته زلف چون شبش به تارها تتارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سهیل حسن چهر او دو چشم من سپهر او&lt;br /&gt; مدام مست مهر او نبیدها عقارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; چگویمت&amp;zwnj;که&amp;zwnj;دوش چون&amp;zwnj;به&amp;zwnj;ناز وغمزه&amp;zwnj;شدبرون&lt;br /&gt; به حجره آمد اندرون به طرز می&amp;zwnj;گسارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به&amp;zwnj;کف بطی ز سرخ می&amp;zwnj;که&amp;zwnj;گر ازو چکد به نی&lt;br /&gt; همی ز بند بند وی برون جهد شرارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دونده در دماغ و سر جهنده در دل و جگر&lt;br /&gt; چنانکه برجهد شرر به خشک ریشه خارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; مرا به&amp;zwnj;عشوه&amp;zwnj;گفت&amp;zwnj;هی تراست هیچ میل می&lt;br /&gt; بگفتمش به یادکی ببخش هی بیارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خوش&amp;zwnj;است کامشب&amp;zwnj;ای صنم&amp;zwnj;خوریم می به&amp;zwnj;یاد جم&lt;br /&gt; که&amp;zwnj;گشته دولت عجم قوی چوکوهسارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ز سعی صدر نامور مهین امیر دادگر&lt;br /&gt; کزوگشوده باب و در ز حصن و از حصارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی&lt;br /&gt; که مؤمنان متقی&amp;zwnj;کنند افتخارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; امیر شه امین شه یسار شه یمین شه&lt;br /&gt; که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; یگانه صدر محترم مهین امیر محتشم&lt;br /&gt; اتابک شه عجم امین شهریارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; امیر مملکت&amp;zwnj;گشا امین ملک پادشا&lt;br /&gt; معین دین مصطفی ضمین رزق&amp;zwnj;خوارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; قوام احتشامها عماد احترامها&lt;br /&gt; مدار انتظامها عیار اعتبارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; مکمّل قصورها مسدد ثغورها&lt;br /&gt; ممّهد امورها منظم دیارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; کشندهٔ شریرها رهاکن اسیرها&lt;br /&gt; خزانهٔ فقیرها نظام بخش&amp;zwnj;کارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به&amp;zwnj;هر بلد به&amp;zwnj;هر مکان به&amp;zwnj;هر زمین به&amp;zwnj;هر زمان&lt;br /&gt; کنند مدح او به جان به طرز حقگزارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خطیبها ادیبها اریبها لبیبها&lt;br /&gt; قریبها غریبها صغارها کبارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به عهد او نشاطهاکنند و انبساطها&lt;br /&gt; به مهد در قماطها ز شوق شیرخوارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سحاب&amp;zwnj;کف محیط دل&amp;zwnj;کریم خوبسیط ظل&lt;br /&gt; مخمرش از آب وگل فخارها وقارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به ملک شه ز آگهی بسی فزوده فرهی&lt;br /&gt; که&amp;zwnj;گشت مملکت تهی ز ننگها ز عارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; معین شه امین شه یسار شه یمین شه&lt;br /&gt; که فکر دوربین شه&amp;zwnj;گزیدش ازکبارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فنای جان ناکسان شرار خرمن خسان&lt;br /&gt; حیات روح مفلسان نشاط دلفکارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به&amp;zwnj;گاه خشمش آنچنان طپد زمین و آسمان&lt;br /&gt; که هوش مردم جبان ز هول&amp;zwnj;گیر و دارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; زهی ملک رهین تو جهان در آستین تو&lt;br /&gt; رسیده از یمین تو به هر تنی یسارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به هفت خط و چار حد به هر دیار و هر بلد&lt;br /&gt; فزون ز جبر و حد و عد تراست جان نثارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; کبیرها دبیرها خبیرها بصیرها&lt;br /&gt; وزیرها امیرها مشیرها مشارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دوسال هست&amp;zwnj;کمترک&amp;zwnj;که&amp;zwnj;فکرت&amp;zwnj;توچون محک&lt;br /&gt; ز نقد جان یک به یک به سنگ زد عیارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; هم ازکمال بخردی به فر و فضل ایزدی&lt;br /&gt; ز دست جمله بستدی عنان اختیارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; چنان ز اقتدار توگرفت پایه&amp;zwnj;کار تو&lt;br /&gt; که&amp;zwnj;گشت روزگار تو امیر روزگارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; چه مایه&amp;zwnj;خصم ملک و دین&amp;zwnj;که&amp;zwnj;کرد ساز رزم وکین&lt;br /&gt; که ساختی به هر زمین زلاششان مزارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خلیل را نواختی بخیل راگداختی&lt;br /&gt; برای هردو ساختی چه تختها چه دارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; در ستم شکسته&amp;zwnj;یی ره نفاق بسته&amp;zwnj;یی&lt;br /&gt; به آب عدل شسته&amp;zwnj;یی ز چهر دین غبارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به پای تخت پادشه فزودی آن قدر سپه&lt;br /&gt; که صف&amp;zwnj;کشد دو ماهه ره پیادها سوارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; کشیده&amp;zwnj;گرد ملک و دین ز سعی فکرت رزین&lt;br /&gt; ز توپهای آهنین بس آهنین حصارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; حصارکوب&amp;zwnj;وصف&amp;zwnj;شکن&amp;zwnj;که&amp;zwnj;خیزدش&amp;zwnj;تف&amp;zwnj;ازدهن&lt;br /&gt; چو ازگلوی اهرمن شررفشان به خارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سیاه&amp;zwnj;مور در شکم&amp;zwnj;کنند سرخ&amp;zwnj;چهره هم&lt;br /&gt; چه&amp;zwnj;چهره قاصد عدم چه مور خیل مارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شوند مورها در او تمام مار سرخ رو&lt;br /&gt; که بر جهندش ازگلو چو مارها ز غارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ندیدم اژدر اینچنین دل آتشین تن آهنین&lt;br /&gt; که افکند در اهل&amp;zwnj;کین ز مارها دمارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نه داد ماند ونه دین ز دیو پر شود زمین&lt;br /&gt; فتد خمار ظلم&amp;zwnj;وکین به&amp;zwnj;مغز ذوالخمارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به&amp;zwnj;نظم&amp;zwnj;ملک ودین نگر ز بسکه&amp;zwnj;جسته زیب&amp;zwnj;و فر&lt;br /&gt; که نگسلد یک&amp;zwnj;از دگر چو پودها ز تارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; الاگذشت آن زمن&amp;zwnj;که بگسلد در چمن&lt;br /&gt; میان لاله و سمن حمارها فسارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; مرا بپرور آنچنان&amp;zwnj;که ماند از تو جاودان&lt;br /&gt; ز شعر بنده در جهان خجسته یادگارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; به جای آب شعر من اگر برند در چمن&lt;br /&gt; ز فکر آب و رنج تن رهند آبیارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; هماره تابه هر خزان شود ز باد مهرگان&lt;br /&gt; تهی زرنگ و بو جهان چو پشت س&amp;zwnj;وسمارها&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خجسته باد حال تو هزار قرن سال تو&lt;br /&gt; به هر دل از خیال تو شکفته نوبهارها &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://sevencgallery.persiangig.com/image/Qajar/Ministers/AmirKabir/irantamadonamir-kabir.jpg" alt="" width="208" height="311" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/101</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/8694636/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-8694636</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Jan 2012 12:56:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انسان یعنی....</title>
      <description>&lt;p&gt;یادم می&amp;zwnj;آید مادرم به سختی مریض و در بیمارستان بستری بود. به اصرار مصطفی تا آخرین روز در کنار مادرم و در بیمارستان ماندم. او هر روز برای عیادت به بیمارستان می&amp;zwnj;آمد. مادرم می&amp;zwnj;گفت: همسرت را به خانه ببر. ولی او قبول نمی&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;گفت: باید پیش شما بماند و از شما پرستاری کند. بعد از مرخص شدن مادرم از بیمارستان، وقتی مصطفی به دنبالم آمد و سوار ماشین شدم تا به خانه خودمان برویم، مصطفی دست&amp;zwnj;های مرا گرفت و بوسید و گریه کرد و گفت: از تو بسیار ممنون هستم که از مادرت مراقبت کردی. با تعجب به او گفتم: کسی که از او مراقبت کردم مادر من بود نه مادر شما... چرا تشکر می&amp;zwnj;کنی؟! او در جواب گفت: این دست&amp;zwnj;ها که به مادر خدمت می&amp;zwnj;کنند برای من مقدس است. دستی که برای مادر خیر نداشته باشد برای هیچ کس خیر ندارد و احسان به پدر و مادر دستور خداوند است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://ermiya.persiangig.com/image/SHahid-CHamran.jpg" alt="" width="300" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/100</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/8678308/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-8678308</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 05:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حسین ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://1.aseo.netii.net/images/41db61e2728e.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/99</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/8438854/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-8438854</guid>
      <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 08:26:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدا کند که بیایی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.teribon.ir/base/img/2011/07/310.jpg" alt="" width="429" height="610" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/8114390/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-8114390</guid>
      <pubDate>Tue, 11 Oct 2011 10:22:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>?</title>
      <description>&lt;h4 style="font-weight: normal; margin-right: 40px; text-align: justify;"&gt;گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پابرهنه رفت!&lt;/span&gt;...&lt;/h4&gt;
&lt;h4 style="font-weight: normal; margin-right: 40px; text-align: center;"&gt;راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!&lt;/h4&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://cyberpejman.com/uploaded_images/A_boot-718444.jpg" alt="" width="454" height="605" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/8071568/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-8071568</guid>
      <pubDate>Tue, 04 Oct 2011 08:06:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنهایی</title>
      <description>&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هزار لولوی لالاست در گریبانت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="b" style="text-align: center;"&gt;
&lt;div class="m1"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="m2"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large; color: #ff0000;"&gt;تبسمی به لب او رسید و هیچ نگفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/96</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/7460390/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-7460390</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Aug 2011 11:36:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوازده هزار روز</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/19/180635_852.jpg" alt="" width="384" height="576" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/94</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/7265219/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-7265219</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Jul 2011 11:44:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرحوم قاضی و امام خمینی</title>
      <description>&lt;p&gt;نقل از: آیت الله سید احمد نجفی&lt;sup&gt; : &lt;/sup&gt;در نجف مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی که پدر زن اینجانب بود بعضی از مسایلی را که می خواست برای امام رخ بدهد. از قبل می دانست و به من هم می گفت. من به ایشان عرض کردم شما از کجا این مسایل را می دانید؟ ایشان قضیه ای را نقل کردند که: ما در خدمت مرحوم آیت الله حاج سید علی قاضی که استاد اخلاق بزرگانی مانند آقای بهجت، مرحوم آقای قوچانی، مرحوم آقای میلانی و... بودند حاضر بودیم. هر روز به محضر ایشان می رفتیم و استفاده می کردیم. &lt;br /&gt;یک روز دو نفر از شاگردهایی که هر روز به محضر مرحوم قاضی مشرف می شدند خبر دادند که آقای حاج آقا روح الله خمینی (امام در آن زمان به این لقب معروف بودند) به نجف آمده اند &lt;sup&gt;(&lt;/sup&gt;این سفر قبل از تبعید امام بوده است&lt;sup&gt;)&lt;/sup&gt; و می خواهند با شما ملاقات کنند. ما که سمت شاگردی امام را داشتیم خوشحال شدیم که در این ملاقات استاد ما (حضرت امام) در حوزه قم معرفی می شود. چون اگر شخصی مثل مرحوم قاضی ایشان را می پسندید برای ما خیلی مهم بود. &lt;br /&gt;روزی معین شد و امام تشریف آوردند ما هم در کتابخانه آقای قاضی نشسته بودیم وقتی امام به آقای قاضی وارد شدند به ایشان سلام کردند . روش مرحوم آقای قاضی این بود که هر کس به ایشان وارد می شد جلوی او هر کس که بود بلند می شد و به بعضی هم جای مخصوصی را تعارف می کرد که بنشینند ولی وقتی امام وارد شدند آقای قاضی جلوی امام بلند نشدند و هیچ هم به ایشان تعارف نکردند که جایی بنشینند امام هم در کمال ادب دو زانو دم در اتاق ایشان نشست. طلاب و شاگردان امام که در آن جلسه حاضر بودند ناراحت شدند که چرا مرحوم آقای قاضی در برابر این مرد بزرگ و فاضل و وارسته حوزه قم بلند نشدند. آن دو نفری که معرف امام به آقای قاضی بودند هم وارد شدند و در جای همیشگی خودشان نشستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://donbaler.com/i/attachments/1/1304343124639029_large.jpg" alt="" width="275" height="400" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیش از یک ساعت مجلس به سکوت تام گذشت و هیچ کس هم هیچ صحبتی نکرد. امام هم در تمام این مدت سرشان پایین بود و به دستشان نگاه می کردند. مرحوم قاضی هم همینطور ساکت بودند و سرشان را پایین انداخته بودند.&lt;br /&gt;بعد از این مدت ناگهان مرحوم قاضی رو کردند به من و فرمودند آقای حاج شیخ عباس (قوچانی) آن کتاب را بیاور. من به تمام کتابهای ایشان آشنا بودم چون بعضی از این کتابها را شاید صد مرتبه یا بیشتر خدمت آقای قاضی آورده بودم و مباحثی را که لازم بود بررسی کرده بودم. تا ایشان گفتند آن کتاب را بیاور من دستم بی اختیار به طرف کتابی رفت که تا آن وقت آن کتاب را در آن کتابخانه ندیده بودم حتی از آقای قاضی نپرسیدم کدام کتاب. مثلا کتاب دست راست، دست چپ، قفسه بالا . همانطور بی اراده دستم به آن کتاب برخورد آن را آوردم و آقای قاضی فرمودند آن را باز کن. گفتم آقا چه صفحه ای را باز کنم؟ فرمودند هر کجایش که باشد من هم همین طوری کتاب را باز کردم دیدم که آن کتاب به زبان فارسی است و لذا بیشتر تعجب کردم. چون طی چند سالی که من در خدمت آقای قاضی بودم این کتاب را حتی یک مرتبه هم ندیده بودم حتی جلد آن را هم ندیده بودم کتاب را که باز کردم دیدم اول صفحه نوشته شده حکایت. گفتم آقا نوشته شده حکایت. فرمود، باشد بخوان. &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;مضمون آن حکایت آن بود که یک مملکتی بود که در آن مملکت سلطانی حکومت می کرد. این سلطان به جهت فسق و فجور و معصیتی که از ناحیه خود و خاندانش در آن مملکت رخ داد به تباهی دینی کشیده شد و فساد در آنجا رایج شد عالم بزرگوار و مردی روحانی و الهی علیه آن سلطان قیام کرد. این مرد روحانی هر چه آن سلطان را نصیحت کرد به نتیجه ای نرسید لذا مجبور شد علیه سلطان اقدام شدیدتری بکند. پس از این شدت عمل، سلطان آن عالم دینی را دستگیر و پس از زندان او را به یکی از ممالک مجاور تبعید کرد. بعد از مدتی که آن عالم در مملکتی که در مجاور مملکت خودش بود در حال تبعید به سر می برد آن سلطان مجددا او را به مملکت دیگری که اعتاب مقدسه (قبور ائمه اطهار) در آن بودند تبعید کرد. این عالم مدتی در آن شهری که اعتاب مقدسه بود زندگی کرد تا اینکه اراده خداوند بر این قرار گرفت که این عالم به مملکت خود وارد شد و آن سلطان فرار کرد و در خارج از مملکت خود از دنیا رفت و زمان آن مملکت به دست آن عالم جلیل القدر افتاد و به تدریج به مدینه فاضله ای تبدیل شد و دیگر فساد تا ظهور حضرت بقیة الله به آن راه نخواهد یافت.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;مطلب که به اینجا رسید حکایت هم تمام شد. عرض کردم آقا حکایت تمام شد، حکایت دیگر هم هست فرمود: کفایت می کند کتاب را ببند و بگذار سر جای خودش گذاشتم. همه ما که هنوز از حرکت آقای قاضی ناراحت بودیم که چرا جلوی امام بلند نشدند بیشتر متعجب شدیم و پیش خود گفتیم که چرا به جای اینکه ایشان یک مطلب عرفانی، فلسفی و علمی را مطرح کنند که آقای حاج آقا روح الله آن را برای حوزه قم به سوغات ببرند فرمودند حکایتی خوانده شود.&lt;br /&gt;نکته مهمی که در برخورد آقای قاضی با امام خیلی مهم بود این است که آن دو نفری که امام را همراهی می کردند وقتی از جلسه بیرون آمدند چون این برخورد آقای قاضی با امام برای آنها خیلی سنگین بود به امام عرض کردند: آقای قاضی را چگونه یافتید؟ امام بی آنکه کوچکترین اظهار گله ای حتی با اشاره دست یا چشم بکنند، &lt;span style="color: #cc0000;"&gt;سه بار فرمودند: من ایشان را فردی بسیار بزرگ یافتم . بیشتر از آن مقداری که من فکر می کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;&lt;img src="http://www.hashemimadani.net/wp-content/uploads/2009/06/imam-khomaini.jpg" alt="" align="baseline" border="0" hspace="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;این عبارت امام نشان می داد که کمترین اثری از هوای نفس در امام نبود. چون هر کس در مقام و موقعیت علمی ایشان در حوزه قم بود و با او این برخورد و کم توجهی می شد اقلا یک سر و دستی تکان می داد که با این حرکت می خواهد بگوید برای من این مهم نیست ولی آن حرکات آقای قاضی (که قطعا حساب شده و شاید برای امتحان و اطلاع از قدرت روحی امام بود) کوچکترین اثری در ایشان ایجاد نکرد که نفس امام را به حرکت وادارد و این خیلی قدرت می خواهد که ایشان نه تنها با آقای قاضی مقابله به مثل نکردند بلکه به او تعظیم هم نمودند و ما در تمام ابعاد و حالات امام (اعم از حالات چشم و سکنات ایشان) به حقیقت دریافتیم که این مطلب را که در مورد آقای قاضی می فرمایند از روی صدق و صداقت است. بر عکس ما که تمام وجودمان بسته به تعارفات بی پایه و ساختگی است، امام تمام این حالات نفسانی را پی کرده و در خود کشته بودند. &lt;br /&gt;این قضیه مربوط به قبل از جریان پانزده خرداد است که امام به ایران بازگشتند و به قم آمدند. هر کس از فضلا و طلاب از امام در مورد آقای قاضی می پرسیدند ایشان بسیار از او تجلیل می نمود و می فرمود کسانی که در نجف هستند باید از وجود ایشان خیلی استفاده بکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;بعدها مرحوم آقای قوچانی در جریان مقدمات انقلاب هر حادثه ای که پیش می آمد می فرمود این قضیه هم در آن حکایت بود بعد مکرر می گفتند که آقای حاج آقا روح الله قطعا به ایران باز می گردند و زمام امور ایران به دست ایشان خواهد افتاد. لاجرم بقیه چیزها هم تحقق پیدا خواهد کرد و هیچ شکی در این نیست. لذا پس از پیروزی انقلاب که امام به قم آمدند مرحوم قوچانی از اولین کسانی بود که به ایران آمد و با امام بیعت کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی وصی رسمی مرحوم آیت الحق سید علی آقا قاضی در اخلاق و سیر و سلوک می&amp;zwnj;فرمود: در نجف اشرف با مرحوم قاضی(ره) جلساتی داشتیم و غالبا افراد با هماهنگی به خدمت آقای قاضی می&amp;zwnj;رسیدند، در یک جلسه ناگهان سید جوانی وارد شد، مرحوم قاضی بحث را قطع کرد، و به آن سید جوان احترام شایان نمود، و آنگاه به آن سید فرمود: &amp;laquo;آقا سید روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید با جهل مبارزه کرد&amp;zwnj;.&amp;raquo; این در حالی بود که هنوز زمزمه&amp;zwnj;ای از انقلاب امام نبود، ما آن روز خیلی تعجب کردیم، ولی بعد از انقلاب فهمیدیم که مرحوم قاضی از چه جهت آن حرف&amp;zwnj;ها را زد و به امام آن همه احترام شایان کرد. (1) &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;منبع:کتاب اسوه عارفان، تالیف محمود طیار مراغی و صادق حسن زاده، ص 92.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>احسان</author>
      <comments>http://ehsanjoonam.persianblog.ir/comments/20749/7183192/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-20749.post-7183192</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Jun 2011 07:09:06 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
