درباره نویسنده
احسان
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • احسان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بانک فقرا؛ روشی مؤثر برای فقرزدایی
  • من او......
  • قصیده شگفت انگیز قاآنی در وصف امیرکبیر
  • انسان یعنی....
  • حسین ...
  • خدا کند که بیایی
  • ?
  • تنهایی
  • دوازده هزار روز
  • مرحوم قاضی و امام خمینی
  • بوی سبزه بوی باران بوی خاک
  • شهادت میدهم به
  • بهتر از کیمیا
  • هنگام محرّم شد
  • نبرد عابد و ابلیس
  • مس دلان، مسکینِ ایوان طلا، من هم یکی
  • یک شبی مجنون نمازش را شکست
  • بهترین صاحبخانه عالَم
  • بهشت می فروشم
  • آن بقعه که در مدینه شدگم......
  • ۱۳۸٩/٧/۱٧
  • رمضان؛ ماه نزول قرآن و صعود انسان
  • یا اباصالح اامهدی ادرکنی
  • یاد استاد
  • به فریادم برس! مرا دریاب!
  • ملاصدرا می گوید
  • « گر بریزی بحر را در کوزه ای..»
  • خطبه شعبانیه پیامبر اکرم
  • گزارشی از خانه فاطمه(س)
  • ۱۳۸۸/۳/٢
کلمات کلیدی مطالب
  • رمضان (۱)
  • یا مهدی (۱)
  • رسول الله (۱)
  • اباصالح (۱)
  • میهمانی خدا (۱)
  • اولین میهمان بهشت (۱)
  • بوی صداقت (۱)
  • خطبه شعبانیه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • آذر ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • مهر ۸۳
  • تیر ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
  • مهر ۸۱
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اشارات احسان
بوی سبزه بوی باران بوی خاک
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

 

 

 

نظرات ()



شهادت میدهم به
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۱۱/۳٠

 

نظرات ()



بهتر از کیمیا
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۱۱/٢٧

 

 

 

در سفری که امام خمینی(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند امام درصحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می شوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید درحدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می شمارد و به ایشان می گوید با شما سخنی دارم.حاج حسنعلی نخودکی می گوید: من درحال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما می آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می آید و می گوید چه کار دارید؟
امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (ع) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیاداری به ما هم بده؟
حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند:اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول می دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و درهر جائی به کار نبرید؟
امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان می بارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی توانم چنین قولی به شما بدهم.
حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید روبه ایشان کرد وفرمود: حالا که نمی توانید «کیمیا» را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد می دهم و آن این که:


بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هوالعلی العظیم» می خوانی.
و بعد تسبیحات فاطمه زهرا(س) را می گویی.
وبعد سه بار سوره توحید «قل هوالله احد» را می خوانی.
و بعد سه بار صلوات می گویی:اللهم صل علی محمد و آل محمد
و بعد سه بار آیه مبارکه: و من یتق الله یجعل له مخرجا. و یرزقه من حیث لایحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله، بالغ امره قد جعل الله لکل شیء قدراً
؛ (
طلاق/2 و 3) (هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند و او را از جائی که گمان ندارد روزی می دهد، و هرکس برخداوند توکل کند کفایت امرش را می کند، خداوند فرمان خود را به انجام می رساند، و خدا برای هرچیزی اندازه ای قرار داده است.)

را می خوانی که این

از کیمیا برایت بهتر است.


آیت الله شبیری زنجانی

 

 

نظرات ()



هنگام محرّم شد
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/٩/۱٥

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله‌ها ، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین آید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
***
از کوفه خبر می‌رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می‌چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان
هفتاد قمر گرد سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
***
طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره‌ها، های
بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های
تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا، های
بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه کنان در پی راهی به مدینه‌ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن کیست؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می‌کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می‌خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی‌ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما،های...
***
من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های
آتش شده‌ام آتش نوشان منا، هوی
عنقا شده‌ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حی غزا می‌زد و من «حی علی» های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) کوفه‌ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های

بر حنجره تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا؟ های
این کودک معصوم چه می‌خواست؟ چه می‌گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
***
هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های
این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های
گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می‌رسد این سر به سما، های
گفتند به شکرانه‌ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های
آیینه‌تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های
مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله‌ها، های
این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های
ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه‌ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!
در جان شما مرده دلان زمزمه‌ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های
ای قوم تماشاگر افسونگر بی‌روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های
***
یک تن ز شما دم نزد آن روز که می‌رفت
از کوفه سوی شام سر کشته ما، های
یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های
آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های
دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های
ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
***
از کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های
خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های
این هیات بی‌سر شدگان قافله کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های
من قافله سالارم و ما قافله‌ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما، های
ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
***
یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله‌ی هول و ولا، های
منظومه‌ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده‌ست بجز گریه به جا؟ های
خون نامه‌ی بی‌سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه‌ی دلتنگ تو را، های
پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه هفتاد و دو گیسوی رها! های
***
در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا، های
با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه غیب نما، های
در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های
آن شاعر شوریده که می‌گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های
من حنجره‌ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره‌ام وقف تمام شهدا، های
از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می‌زنی امشب به کجا؟ های
ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های
های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های
یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ‌تان گویم یاران که چرا های ...
***
هفتاد و دو دف هر صبح می‌کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های
این جاده همان جاده خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های
ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های
حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های...

 

 

نظرات ()



نبرد عابد و ابلیس
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۸/۱۸

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ پولی نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟ عابد گفت: تا آن درخت برکنم؛
گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» باز ابلیس و عابد درگیر شدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.

نظرات ()



مس دلان، مسکینِ ایوان طلا، من هم یکی
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۸/۸


از هزاران زائر دردآشنا، من هم یکی 
زین همه مسکین سر تا پا گدا، من هم یکی


هر طرف بسته دلی قفل ضریح مِهر تو 
مُهر شد با خون دل، این قفل ها، من هم یکی


هر یکی را کاسه ای از بی کسی پیشت فراز 
پُر شده از اشک، دست کاسه ها، من هم یکی


پای بوست را ملائک، صف به صف، پَر ریخته
 خوش که ریزم در جوارت دست و پا، من هم یکی


کیمیاگرتر ز مهرت هیچ اکسیری مباد 
مس دلان، مسکینِ ایوان طلا، من هم یکی


راه دوری پشت سر دارم، فزون تر پیش رو 
رهزنانْ بد کین و لطفت رهنما، من هم یکی


هر غبار مرقدت خاکستر پروانه ای است 
سوخته، لب دوخته، بی ادعا، من هم یکی


گرچه خوارم، خار هم با گل نشیند گاه گاه
 در گلستان محبان رضا، من هم یکی
سید ابوالقاسم حسینی (ژرفا)

 


نظرات ()



یک شبی مجنون نمازش را شکست
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۸/٤


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو / این لیلای تو ..... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم.
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم.
صدقمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی..
دیدم امشب با منی گفتم بلی..

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم.
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

بیخبرنامه

نظرات ()



بهترین صاحبخانه عالَم
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/٧/٢٦

تقی دژاکام در وبلاگ آب و آتش نوشته است:

- آنموقع هنوز ازدواج نکرده بودم . وقتی پای گپ و گفت بچه های تحریریه می نشستم و آنها صاحبخانه هایشان را توصیف می کردند مو بر تنم راست می شد . آن یکی می گفت : برادرم از اردبیل آمده تا دو روز میهمان ما باشد صاحبخانه آمده توی حیاط ، داد کشیده آهای ! من این خونه را به دو نفر اجاره دادم نه سه نفر ! دیگری می گفت : از سقف حمام ، آب چکه می کند ، رفته ام بالا به صاحبخانه گفته ام . می گوید من این خانه را سالم به شما داده ام و سالم هم تحویل می گیرم ؛ هر عیب و ایرادی دارد باید خودتان درستش کنید . دیگری می گفت : سر سال ، آنقدر مبلغ اجاره را بالا برده که از توان من و از انصاف یک انسان معمولی هم خیلی به دور است و مواردی از این دست .

من واقعاً‌ وقتی این توصیفات را می شنیدم رنگم می پرید و از ازدواج کردن وحشت می کردم . پیش خودم می گفتم اگر قرار باشد یک زندگی شیرین با این صاحبخانه ها ، پُر از اضطراب و ترس و وحشت و خود سانسوری و ... بشود و من نتوانم از زندگیم لذت ببرم چه فایده ای دارد ؟

٢- شوهر عمه ، مسئولیت مهمی در ایستگاه راه آهن مشهد داشت و من با این اطمینان ، هر موقع دلم می گرفت می رفتم مشهد و این اتفاق شاید سالی چهار پنج بار روی می داد. اگر بلیط گیرم می آمد که هیچ و اگر نمی توانستم بلیط تهیه کنم سوار قطار می شدم و با آشنایی دادن ، از شر جریمه راحت می شدم و البته حتی یک بار هم بدون پرداخت بهای بلیط به سفر نرفتم !

در یکی از این بارها ، صبح زود به مشهد رسیدم و یکراست رفتم منزل عمه خانوم . عمه سر سفره صبحانه گفت : تقی جان ! حالا که هم دَرسَت تمام شده و هم کار ِ خوبی داری ، چرا ازدواج نمی کنی ؟ گفتم : راستش عمه خانوم ! می ترسم ؛ می ترسم از اینکه زندگی خوبم را این صاحبخانه ها خراب کنند . و بعد کامل برایش توصیفات دوستانم را نقل کردم و گفتم : الان من بیشتر از آنکه یک همسر خوب بخواهم ، یک صاحبخانه خوب می خواهم .

عمه خانوم خیلی خیلی راحت و با اطمینان گفت : اینکه کاری نداره ، همین الان صبحانه ات را که خوردی ، غسل زیارت کن و یکراست برو پیش آقا امام رضا . راحت همین حرفَت را به ایشان بزن . خیلی خودمانی رو کن به سوی ضریح و انگار که آقا را داری می بینی ، ازش همین را بخواه .

از باغ راه آهن تا حرم امام هشتم دو تا چهارراه بزرگ بیشتر نبود و من معمولاً‌ پیاده می رفتم و پیاده بر می گشتم . رفتم و پس از آداب ظاهری ورود ، وقتی چشمم افتاد به ضریح امام ، همان طور که عمه خانوم گفته بود ، آقا را جلوی خودم دیدم و راحت و خودمانی و به همین زبان فارسی ، ماجرا را برایشان گفتم و نماز خواندم و آمدم .

٣- دو سه ماه بعد ، از همان دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد همسرم را انتخاب کردم و مانده بودم بر سر پیدا کردن یک صاحبخانه خوب . عمه خانوم یک خانه چهل متری در پل امیر بهادر امیریه در تهران داشت . عذر مستأجر را خواست و ما شدیم مستأجر عمه خانوم ؛ اولین صاحبخانه خوب زندگی ما . از آن سال تاکنون فکر می کنم هفت هشت بار منزل عوض کرده ایم ،  اما نکته عجیب این است که هر بار ، در حالی که فکر می کردیم این صاحبخانه بهترین صاحبخانه زندگی ماست و بهتر از این گیرمان نمی آید ! بعدی و بعدی و بعدی هم همین وضعیت را داشتند و اصلاً‌ به دلیل همین خوبتر شدن صاحبخانه ها و راه آمدنهایشان بود که مرتب خانه عوض کردیم .

سه چهار سال پیش که در قیطریه در آپارتمان خانوادگی حاج آقا جواد مرآتی از معتمدان بازار مأوا گرفتیم با توجه به اینکه اولاً‌ با ما بسیار بسیار ارزان حساب کرده بود و ثانیاً با ما هم مثل فرزندان خودش رفتار می کرد و ثالثاً‌ آن خانه و آن محله سرشار از عطر قرآن و نماز و جلسات مذهبی و مردم نورانی و همسایه های مهربان و با شخصیت بود واقعاً‌ فکر می کردم خدا در بر آوردن حاجت آن روز من در محضر امام رضا "ع" سنگ تمام گذاشته است ولی باز هم اشتباه می کردم ! و امروز در شهرک شهید محلاتی ، در منزل یکی از سرداران بزرگ جنگ که ماههاست عوارض سنگین شیمیایی شدن و مجروح بودن و سالها اسارت را تحمل می کند زندگی می کنیم با مردمی بهتر از اهالی خوب و اصیل قیطریه ، با مسجدهایی که صبحهایش از نماز های مغرب و عشای مساجد مرکز شهر شلوغتر است و همسایه هایی که نگاه به چهره تک تک آنها ، نورانیت و معنویت و آرامش و ... را در روح و روانت منتشر می کند .

خواستم بگویم ما چنین "آقا"یی داریم و چنین امامی که با دو کلمه عرض حاجت ِ از دل برآمده ، تمام نگرانیهای آنچنانی مرا بر طرف کرده و شاید در تمام این سالها راحت تر از کسانی بودیم که خودشان صاحب خانه بودند .

با این حال ، ماههاست از خدا خواسته ام و اگر آقا بطلبند خدمتشان خواهم گفت که از این وضعیت خسته شده ام  و دوست دارم در همین محله اخیر و در کنار همین مردم خوب ، صاحبخانه شوم . با دعاهایی که پدر و مادرم برایم کرده اند و دوستان خوبم در خدمت امام رئوف و آقای مهربان داشته اند ، مطمئنم که این حاجت را هم از آقا علی بن موسی الرضا "علیه آلاف التحیة والثناء " خواهم گرفت ؛ به همان زیبایی که آن حاجت را و حاجتهای دیگر ! را گرفتم . مطمئنم .

پانوشت اول  : این روزنوشت هم از باب "و امّا بنعمة ربّک فَحَدّث" و هم از باب درخواست دعا از دوستان و هم برای نشان دادن یک راه قطعی و سهل الوصول برای کسانی که گیر کرده اند و مشکلی دارند و حواسشان نیست که در سرزمینمان چنین آقا و سروری داریم نوشته شد .

پانوشت دوم : در دومین خانه ای که رفتیم یعنی در نارمک  ، همسایه ای ارمنی به نام « مادام محمودیان » داشتیم و چون ما مقلد رهبر فرزانه انقلاب بودیم که اهل کتاب را پاک می دانند و استفاده از خوراک و غذاهایشان را بلا اشکال اعلام کرده اند ، روابط بسیار خوبی با آنان داشتیم . یک بار که مادام در خانه ما مهمان بود و آش نذری آورده بود و بحث اهل بیت "ع" پیش آمده بود و تعجب مرا از ارادتهای فوق العاده شان  به آن بزرگواران   دیده بود ، با همان لهجه ارمنی خودش - آمیخته با  نوعی اعتراض  - گفت :« آقای دژاکام ! هم من و هم دخترها و پسرم ، هر وقت در زندگی مشکلی پیدا می کنیم ، یک بلیط دو سره به مشهد می گیریم و می رویم حاجتهایمان را از امام رضا می گیریم و بر می گردیم ». هنوز که هنوز است این تعبیر او در گوشم زنگ می زند که نگفت : حاجتهایمان را می گوییم و بر می گردیم ؛ گفت : حاجتهایمان را « می گیریم » و بر می گردیم !

 


پانوشت سوم : راستی ! خوش به حال کبوترهایی که بهترین صاحبخانه عالَم  را دارند ؛ خوش به حالشان ...

نظرات ()



بهشت می فروشم
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/٧/۱٧

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.



- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.


هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

نظرات ()



آن بقعه که در مدینه شدگم......
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/٧/۱٧

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر