مردی یا الله گفت و آمد تو .
علی را صدا زدم بیاید ببیند کیست .
دیدیم آمده کنارمنوچهر نشسته
یک دستش را گذاشته روی سینه منوچهر و یک دستش را روی سرش و دعا میخواند.
من و علی بهت زده نگاه می کردیم .
آمد طرف ما پرسید:
شما خانم ایشان هستید ؟
گفتم : بله.
گفت :
ببین چه میگویم . این کارها را مو به مو انجام میدهی .
چهل شب عاشورا بخوان . با صد تا لعن و صد تا سلام.
اول با دو رکعت نماز حاجت شروع کن . بین دعا هم اصلا حرف نزن .
زانوهام حس نداشت .
توی دلم فقط امام زمان را صدا میزدم .
آمد برود . دویدم دنبالش.
گفتم :
کجا میروید؟ اصلا از کجا آمده اید ؟
گفت :
از جایی که آقای مدق آنجاست.
می لرزیدم.
گفتم :
شما من را کلافه کردید . بگوئید کی هستید ؟
لبخند زد و گفت :
به دلت رجوع کن .
و رفت.
با علی از پشت پنجره توی کوچه را نگاه کردیم .
از خانه که رفت بیرون یک خانم همراهش بود .
منوچهر توی خانه هم او را دیده بود .
مانده بودیم .

منوچهر مدق به روايت همسر شهيد کتاب اول مجموعه اينک شوکران را حتماً بخونيد اگر حالی دست داد التماس دعا .


