درباره نویسنده
احسان
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • احسان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • من او......
  • قصیده شگفت انگیز قاآنی در وصف امیرکبیر
  • انسان یعنی....
  • حسین ...
  • خدا کند که بیایی
  • ?
  • تنهایی
  • دوازده هزار روز
  • مرحوم قاضی و امام خمینی
  • بوی سبزه بوی باران بوی خاک
  • شهادت میدهم به
  • بهتر از کیمیا
  • هنگام محرّم شد
  • نبرد عابد و ابلیس
  • مس دلان، مسکینِ ایوان طلا، من هم یکی
  • یک شبی مجنون نمازش را شکست
  • بهترین صاحبخانه عالَم
  • بهشت می فروشم
  • آن بقعه که در مدینه شدگم......
  • ۱۳۸٩/٧/۱٧
  • رمضان؛ ماه نزول قرآن و صعود انسان
  • یا اباصالح اامهدی ادرکنی
  • یاد استاد
  • به فریادم برس! مرا دریاب!
  • ملاصدرا می گوید
  • « گر بریزی بحر را در کوزه ای..»
  • خطبه شعبانیه پیامبر اکرم
  • گزارشی از خانه فاطمه(س)
  • ۱۳۸۸/۳/٢
  • این روزها...؟!؟!؟!؟!!!!!!
کلمات کلیدی مطالب
  • رمضان (۱)
  • یا مهدی (۱)
  • رسول الله (۱)
  • اباصالح (۱)
  • میهمانی خدا (۱)
  • اولین میهمان بهشت (۱)
  • بوی صداقت (۱)
  • خطبه شعبانیه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • آذر ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • مهر ۸۳
  • تیر ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
  • مهر ۸۱
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اشارات احسان
من او......
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

اگر انسان بخواهد با پروردگار رابطه پیدا بکند دو راه وجود دارد، یک راه برای اولیا خداست یک راه هم برای نوع ماست.

اما راهی که برای همه ماست:

از رسول خدا(صلی الله علیه و آ له) سؤال شد: یا رسول الله راه رسیدن به خدا چیست؟

حضرت فرمودند: فاصله گرفتن از نفس و امیال نفسانی.

هم چنین امام صادق(علیه‌السلام) به شخصی فرمودند: این علمی که پیدا کردی از کجا پیدا کردی؟ چگونه بر اسرار غیب مطلع شدی؟

گفت: یابن رسول الله هر چه دلم خواست، بر خلاف آن عمل کردم با امیال نفسانی مبارزه کردم.

البته این راهی است که باید البته ! البته! خدا مساعدت بکند.

اما راه دیگر که مخصوص اولیای خداست:

هر چه که عمل می‌کند برای خدا باشد، اگر نماز می‌خوانم برای خاطر پروردگار باشد. همان طور که در منزل وضو می‌گیرم خارج از منزل هم همان طور وضو بگیرم.
اگر گفته شود چرا فقط این اعضای چهارگانه وضو داده می‌شوند ؟ می‌گوییم به جهت این که وقتی انسان در مقابل پروردگار خود می‌ایستد اعضای وضو ظاهر و آشکارند ، زیرا با پیشانی سجده کرده و با دست‌های خود سؤال می‌کند و با سر خود متوجه رکوع و سجده می‌شود و به وسیله پاها قیام و قعود می‌کند ،پس در نتیجه باید این اعضای چهارگانه پاک و تمیز باشند

خدا رحمت کند مرحوم حاجی انصاری را که گفت: در منزل کسی مهمان بودم خواستم بخوابم. صاحب خانه برای من آب وضو آورد و گفت : شما قبل از خواب وضو نگرفته‌اید! به صاحب خانه گفتم: من در منزل خودم هم قبل از خواب وضو نمی‌گیرم.

خدای نکرده طوری نشود که در منزل خودت وضو نگیری، اما در خانه مهمان وضو بگیری! این شرک است. چنین شخصی مشرک است.

با توجه به باطل شدن وضو هنگام خواب چرا در اسلام به آن سفارش شده است ؟

همان طور که گفتید، خواب وضو را باطل می‌کند و اما دلیل وضو گرفتن قبل از خوابیدن، آن است که انسان وقتی در بستر قرار می‌گیرد تا خواب چشمان او را دریابد، در آن لحظات فراغ، خطورات ذهنی زیادی دارد. خداوند متعال که رب‌العالمین است و بر اساس لطف و عنایت خاص خود می‌خواهد از همه فرصت‌های ممکن در جهت پرورش روح انسان و تربیت او استفاده شود، برای او وظایفی را مقرر داشته است که البته به جهت تسهیل بر بندگان آن را الزامی و واجب قرار نداده است.

از جمله این برنامه‌ها، آن طور که از آموزه‌های اسلامی آشکار می‌شود، وضو گرفتن قبل از خواب و ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(س) و آیت‌الکرسی و دیگر اذکار می‌باشد و واضح است کسی که با طهارت روحی در بستر بخوابد الهامات روحی او (چنان که در علم روان‌شناسی نیز اثبات شده است) الهی و مثبت خواهد بود و چنان که کسانی که خناس باشند و یا در روز و یا قبل از استراحت کارهای ناشایست انجام داده باشند، در خواب نیز خطورات شیطانی و یا زیانبار و آسیب‌زای روحی خواهند داشت. لذا در روایات وارد شده است که اگر کسی با طهارت (وضو) در بستر بخوابد به منزله آن کسی است که از شب تا به صبح به عبادت می‌پرداخته است.
راه دیگر که مخصوص اولیای خداست: هر چه که عمل می‌کند برای خدا باشد، اگر نماز می‌خوانم برای خاطر پروردگار باشد. همان طور که در منزل وضو می‌گیرم خارج از منزل هم همان طور وضو بگیرم
"فلسفه وضو گرفتن"

یک یهودی از حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) این سؤال را کرد و حضرت در جواب فرمودند : علت اینکه صورت باید شسته شود آن است که چون آدم با صورت رو به گناه آورد و علت شستن دست‌ها این است که چون با دست‌ها میوه‌ی منهیّه را چید و علت این که سر باید مسح شود چون فکر گناه کرده و علت این که پاها باید مسح شود چون با آن‌ها به طرف گناه قدم برداشت.

از حضرت امام جعفر صادق (علیه‌السلام) روایت است که : وقتی صورت را می شوییم یعنی رو از دنیا شستیم و وقتی دست‌ها را می شوییم یعنی دست از دنیا کشیدیم و وقتی مسح سر می‌کنیم یعنی فکرمان را از دنیا خالی می‌کنیم و وقتی مسح پا می‌کشیم یعنی پا از دنیا کشیدیم.

اگر گفته شود چرا فقط این اعضای چهارگانه وضو داده می‌شوند ؟ می‌گوییم به جهت این که وقتی انسان در مقابل پروردگار خود می‌ایستد اعضای وضو ظاهر و آشکارند ، زیرا با پیشانی سجده کرده و با دست‌های خود سؤال می‌کند و با سر خود متوجه رکوع و سجده می‌شود و به وسیله پاها قیام و قعود می‌کند ،پس در نتیجه باید این اعضای چهارگانه پاک و تمیز باشند.

 

بیانات آیت الله حق شناس(ره)

نظرات ()



قصیده شگفت انگیز قاآنی در وصف امیرکبیر
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

نسیم خلد می‌رود مگر ز جویبارها
که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها

فراز خاک وخشت‌ها دمیده سبزکشتها
چه‌کشتها بهشتها نه ده نه صد هزارها

به‌چنگ بسته چنگها بنای هشته رنگها
چکاوهاکلنگها تذروها هزارها

ز نای خویش فاخته دوصد اصول ساخته
ترانها نواخته چو زیر و بم تارها

ز خاک رسته لالها چوبسدین پیالها
به برگ لاله ژالها چو در شفق ستارها

فکنده‌اند همهمه کشیده‌اند زمزمه
به‌شاخ سروبن همه چه‌کبکها چه سارها

نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دمبدم
ز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها

بهارها بنفشها شقیقها شکوفها
شمامها خجسته‌ها اراک‌ها عرارها

ز هرکرانه مستها پیالها به دستها
ز مغز می‌پرستها نشانده می خمارها

ز ریزش سحابها بر آبها حبابها
چو جوی نقره آبها روان در آبشارها

فراز سرو بوستان نشسته‌اند قمریان
چو مقریان نغز خوان‌به‌زمردین منارها

فکنده‌اند غلغله دو صد هزار یکدله
به شاخ‌گل پی‌گله ز رنج انتظارها

درختهای بارور چو اشتران باربر
همی ز پشت یکدگرکشیده صف قطارها

مهارکش شمالشان سحابها رحالشان
اصولشان عقالشان فروعشان مهارها

درین بهار دلنشین‌که‌گشته خاک عنبرین
ز من ربوده عقل و دین نگاری از نگارها

رفیق جو شفیق خو عقیق لب شقیق رو
رقیق دل دقیق مو چه مو ز مشک تارها

به طره‌کرده تعبیه هزار طبله غالیه
به مژه بسته عاریه برنده ذوالفقارها

مهی دو هفت سال او سواد دیده خال او
شکفته از جمال او بهشت‌ها بهارها

دوکوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبش
نهفته زلف چون شبش به تارها تتارها

سهیل حسن چهر او دو چشم من سپهر او
مدام مست مهر او نبیدها عقارها

چگویمت‌که‌دوش چون‌به‌ناز وغمزه‌شدبرون
به حجره آمد اندرون به طرز می‌گسارها

به‌کف بطی ز سرخ می‌که‌گر ازو چکد به نی
همی ز بند بند وی برون جهد شرارها

دونده در دماغ و سر جهنده در دل و جگر
چنانکه برجهد شرر به خشک ریشه خارها

مرا به‌عشوه‌گفت‌هی تراست هیچ میل می
بگفتمش به یادکی ببخش هی بیارها

خوش‌است کامشب‌ای صنم‌خوریم می به‌یاد جم
که‌گشته دولت عجم قوی چوکوهسارها

ز سعی صدر نامور مهین امیر دادگر
کزوگشوده باب و در ز حصن و از حصارها

به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی
که مؤمنان متقی‌کنند افتخارها

امیر شه امین شه یسار شه یمین شه
که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها

یگانه صدر محترم مهین امیر محتشم
اتابک شه عجم امین شهریارها

امیر مملکت‌گشا امین ملک پادشا
معین دین مصطفی ضمین رزق‌خوارها

قوام احتشامها عماد احترامها
مدار انتظامها عیار اعتبارها

مکمّل قصورها مسدد ثغورها
ممّهد امورها منظم دیارها

کشندهٔ شریرها رهاکن اسیرها
خزانهٔ فقیرها نظام بخش‌کارها

به‌هر بلد به‌هر مکان به‌هر زمین به‌هر زمان
کنند مدح او به جان به طرز حقگزارها

خطیبها ادیبها اریبها لبیبها
قریبها غریبها صغارها کبارها

به عهد او نشاطهاکنند و انبساطها
به مهد در قماطها ز شوق شیرخوارها

سحاب‌کف محیط دل‌کریم خوبسیط ظل
مخمرش از آب وگل فخارها وقارها

به ملک شه ز آگهی بسی فزوده فرهی
که‌گشت مملکت تهی ز ننگها ز عارها

معین شه امین شه یسار شه یمین شه
که فکر دوربین شه‌گزیدش ازکبارها

فنای جان ناکسان شرار خرمن خسان
حیات روح مفلسان نشاط دلفکارها

به‌گاه خشمش آنچنان طپد زمین و آسمان
که هوش مردم جبان ز هول‌گیر و دارها

زهی ملک رهین تو جهان در آستین تو
رسیده از یمین تو به هر تنی یسارها

به هفت خط و چار حد به هر دیار و هر بلد
فزون ز جبر و حد و عد تراست جان نثارها

کبیرها دبیرها خبیرها بصیرها
وزیرها امیرها مشیرها مشارها

دوسال هست‌کمترک‌که‌فکرت‌توچون محک
ز نقد جان یک به یک به سنگ زد عیارها

هم ازکمال بخردی به فر و فضل ایزدی
ز دست جمله بستدی عنان اختیارها

چنان ز اقتدار توگرفت پایه‌کار تو
که‌گشت روزگار تو امیر روزگارها

چه مایه‌خصم ملک و دین‌که‌کرد ساز رزم وکین
که ساختی به هر زمین زلاششان مزارها

خلیل را نواختی بخیل راگداختی
برای هردو ساختی چه تختها چه دارها

در ستم شکسته‌یی ره نفاق بسته‌یی
به آب عدل شسته‌یی ز چهر دین غبارها

به پای تخت پادشه فزودی آن قدر سپه
که صف‌کشد دو ماهه ره پیادها سوارها

کشیده‌گرد ملک و دین ز سعی فکرت رزین
ز توپهای آهنین بس آهنین حصارها

حصارکوب‌وصف‌شکن‌که‌خیزدش‌تف‌ازدهن
چو ازگلوی اهرمن شررفشان به خارها

سیاه‌مور در شکم‌کنند سرخ‌چهره هم
چه‌چهره قاصد عدم چه مور خیل مارها

شوند مورها در او تمام مار سرخ رو
که بر جهندش ازگلو چو مارها ز غارها

ندیدم اژدر اینچنین دل آتشین تن آهنین
که افکند در اهل‌کین ز مارها دمارها

نه داد ماند ونه دین ز دیو پر شود زمین
فتد خمار ظلم‌وکین به‌مغز ذوالخمارها

به‌نظم‌ملک ودین نگر ز بسکه‌جسته زیب‌و فر
که نگسلد یک‌از دگر چو پودها ز تارها

الاگذشت آن زمن‌که بگسلد در چمن
میان لاله و سمن حمارها فسارها

مرا بپرور آنچنان‌که ماند از تو جاودان
ز شعر بنده در جهان خجسته یادگارها

به جای آب شعر من اگر برند در چمن
ز فکر آب و رنج تن رهند آبیارها

هماره تابه هر خزان شود ز باد مهرگان
تهی زرنگ و بو جهان چو پشت س‌وسمارها

خجسته باد حال تو هزار قرن سال تو
به هر دل از خیال تو شکفته نوبهارها                                  

نظرات ()



انسان یعنی....
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

یادم می‌آید مادرم به سختی مریض و در بیمارستان بستری بود. به اصرار مصطفی تا آخرین روز در کنار مادرم و در بیمارستان ماندم. او هر روز برای عیادت به بیمارستان می‌آمد. مادرم می‌گفت: همسرت را به خانه ببر. ولی او قبول نمی‌کرد و می‌گفت: باید پیش شما بماند و از شما پرستاری کند. بعد از مرخص شدن مادرم از بیمارستان، وقتی مصطفی به دنبالم آمد و سوار ماشین شدم تا به خانه خودمان برویم، مصطفی دست‌های مرا گرفت و بوسید و گریه کرد و گفت: از تو بسیار ممنون هستم که از مادرت مراقبت کردی. با تعجب به او گفتم: کسی که از او مراقبت کردم مادر من بود نه مادر شما... چرا تشکر می‌کنی؟! او در جواب گفت: این دست‌ها که به مادر خدمت می‌کنند برای من مقدس است. دستی که برای مادر خیر نداشته باشد برای هیچ کس خیر ندارد و احسان به پدر و مادر دستور خداوند است.

 

 

 

 

نظرات ()



حسین ...
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/٩/٩

نظرات ()



خدا کند که بیایی
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/٧/۱٩

نظرات ()



?
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/٧/۱٢

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!...

راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!

نظرات ()



تنهایی
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/٥/۱٦

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی

همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانت

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت


به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟

رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی

اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست

یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی


بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت


ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم

سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست

جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری

فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست


سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت


شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر

که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست

جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل

چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست


تبسمی به لب او رسید و هیچ نگفت

نظرات ()



دوازده هزار روز
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/٤/۱٩

نظرات ()



مرحوم قاضی و امام خمینی
نویسنده: احسان - ۱۳٩٠/٤/٦

نقل از: آیت الله سید احمد نجفی : در نجف مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی که پدر زن اینجانب بود بعضی از مسایلی را که می خواست برای امام رخ بدهد. از قبل می دانست و به من هم می گفت. من به ایشان عرض کردم شما از کجا این مسایل را می دانید؟ ایشان قضیه ای را نقل کردند که: ما در خدمت مرحوم آیت الله حاج سید علی قاضی که استاد اخلاق بزرگانی مانند آقای بهجت، مرحوم آقای قوچانی، مرحوم آقای میلانی و... بودند حاضر بودیم. هر روز به محضر ایشان می رفتیم و استفاده می کردیم.
یک روز دو نفر از شاگردهایی که هر روز به محضر مرحوم قاضی مشرف می شدند خبر دادند که آقای حاج آقا روح الله خمینی (امام در آن زمان به این لقب معروف بودند) به نجف آمده اند (این سفر قبل از تبعید امام بوده است) و می خواهند با شما ملاقات کنند. ما که سمت شاگردی امام را داشتیم خوشحال شدیم که در این ملاقات استاد ما (حضرت امام) در حوزه قم معرفی می شود. چون اگر شخصی مثل مرحوم قاضی ایشان را می پسندید برای ما خیلی مهم بود.
روزی معین شد و امام تشریف آوردند ما هم در کتابخانه آقای قاضی نشسته بودیم وقتی امام به آقای قاضی وارد شدند به ایشان سلام کردند . روش مرحوم آقای قاضی این بود که هر کس به ایشان وارد می شد جلوی او هر کس که بود بلند می شد و به بعضی هم جای مخصوصی را تعارف می کرد که بنشینند ولی وقتی امام وارد شدند آقای قاضی جلوی امام بلند نشدند و هیچ هم به ایشان تعارف نکردند که جایی بنشینند امام هم در کمال ادب دو زانو دم در اتاق ایشان نشست. طلاب و شاگردان امام که در آن جلسه حاضر بودند ناراحت شدند که چرا مرحوم آقای قاضی در برابر این مرد بزرگ و فاضل و وارسته حوزه قم بلند نشدند. آن دو نفری که معرف امام به آقای قاضی بودند هم وارد شدند و در جای همیشگی خودشان نشستند.

 

بیش از یک ساعت مجلس به سکوت تام گذشت و هیچ کس هم هیچ صحبتی نکرد. امام هم در تمام این مدت سرشان پایین بود و به دستشان نگاه می کردند. مرحوم قاضی هم همینطور ساکت بودند و سرشان را پایین انداخته بودند.
بعد از این مدت ناگهان مرحوم قاضی رو کردند به من و فرمودند آقای حاج شیخ عباس (قوچانی) آن کتاب را بیاور. من به تمام کتابهای ایشان آشنا بودم چون بعضی از این کتابها را شاید صد مرتبه یا بیشتر خدمت آقای قاضی آورده بودم و مباحثی را که لازم بود بررسی کرده بودم. تا ایشان گفتند آن کتاب را بیاور من دستم بی اختیار به طرف کتابی رفت که تا آن وقت آن کتاب را در آن کتابخانه ندیده بودم حتی از آقای قاضی نپرسیدم کدام کتاب. مثلا کتاب دست راست، دست چپ، قفسه بالا . همانطور بی اراده دستم به آن کتاب برخورد آن را آوردم و آقای قاضی فرمودند آن را باز کن. گفتم آقا چه صفحه ای را باز کنم؟ فرمودند هر کجایش که باشد من هم همین طوری کتاب را باز کردم دیدم که آن کتاب به زبان فارسی است و لذا بیشتر تعجب کردم. چون طی چند سالی که من در خدمت آقای قاضی بودم این کتاب را حتی یک مرتبه هم ندیده بودم حتی جلد آن را هم ندیده بودم کتاب را که باز کردم دیدم اول صفحه نوشته شده حکایت. گفتم آقا نوشته شده حکایت. فرمود، باشد بخوان. مضمون آن حکایت آن بود که یک مملکتی بود که در آن مملکت سلطانی حکومت می کرد. این سلطان به جهت فسق و فجور و معصیتی که از ناحیه خود و خاندانش در آن مملکت رخ داد به تباهی دینی کشیده شد و فساد در آنجا رایج شد عالم بزرگوار و مردی روحانی و الهی علیه آن سلطان قیام کرد. این مرد روحانی هر چه آن سلطان را نصیحت کرد به نتیجه ای نرسید لذا مجبور شد علیه سلطان اقدام شدیدتری بکند. پس از این شدت عمل، سلطان آن عالم دینی را دستگیر و پس از زندان او را به یکی از ممالک مجاور تبعید کرد. بعد از مدتی که آن عالم در مملکتی که در مجاور مملکت خودش بود در حال تبعید به سر می برد آن سلطان مجددا او را به مملکت دیگری که اعتاب مقدسه (قبور ائمه اطهار) در آن بودند تبعید کرد. این عالم مدتی در آن شهری که اعتاب مقدسه بود زندگی کرد تا اینکه اراده خداوند بر این قرار گرفت که این عالم به مملکت خود وارد شد و آن سلطان فرار کرد و در خارج از مملکت خود از دنیا رفت و زمان آن مملکت به دست آن عالم جلیل القدر افتاد و به تدریج به مدینه فاضله ای تبدیل شد و دیگر فساد تا ظهور حضرت بقیة الله به آن راه نخواهد یافت.
مطلب که به اینجا رسید حکایت هم تمام شد. عرض کردم آقا حکایت تمام شد، حکایت دیگر هم هست فرمود: کفایت می کند کتاب را ببند و بگذار سر جای خودش گذاشتم. همه ما که هنوز از حرکت آقای قاضی ناراحت بودیم که چرا جلوی امام بلند نشدند بیشتر متعجب شدیم و پیش خود گفتیم که چرا به جای اینکه ایشان یک مطلب عرفانی، فلسفی و علمی را مطرح کنند که آقای حاج آقا روح الله آن را برای حوزه قم به سوغات ببرند فرمودند حکایتی خوانده شود.
نکته مهمی که در برخورد آقای قاضی با امام خیلی مهم بود این است که آن دو نفری که امام را همراهی می کردند وقتی از جلسه بیرون آمدند چون این برخورد آقای قاضی با امام برای آنها خیلی سنگین بود به امام عرض کردند: آقای قاضی را چگونه یافتید؟ امام بی آنکه کوچکترین اظهار گله ای حتی با اشاره دست یا چشم بکنند، سه بار فرمودند: من ایشان را فردی بسیار بزرگ یافتم . بیشتر از آن مقداری که من فکر می کردم.

 این عبارت امام نشان می داد که کمترین اثری از هوای نفس در امام نبود. چون هر کس در مقام و موقعیت علمی ایشان در حوزه قم بود و با او این برخورد و کم توجهی می شد اقلا یک سر و دستی تکان می داد که با این حرکت می خواهد بگوید برای من این مهم نیست ولی آن حرکات آقای قاضی (که قطعا حساب شده و شاید برای امتحان و اطلاع از قدرت روحی امام بود) کوچکترین اثری در ایشان ایجاد نکرد که نفس امام را به حرکت وادارد و این خیلی قدرت می خواهد که ایشان نه تنها با آقای قاضی مقابله به مثل نکردند بلکه به او تعظیم هم نمودند و ما در تمام ابعاد و حالات امام (اعم از حالات چشم و سکنات ایشان) به حقیقت دریافتیم که این مطلب را که در مورد آقای قاضی می فرمایند از روی صدق و صداقت است. بر عکس ما که تمام وجودمان بسته به تعارفات بی پایه و ساختگی است، امام تمام این حالات نفسانی را پی کرده و در خود کشته بودند.
این قضیه مربوط به قبل از جریان پانزده خرداد است که امام به ایران بازگشتند و به قم آمدند. هر کس از فضلا و طلاب از امام در مورد آقای قاضی می پرسیدند ایشان بسیار از او تجلیل می نمود و می فرمود کسانی که در نجف هستند باید از وجود ایشان خیلی استفاده بکنند.

بعدها مرحوم آقای قوچانی در جریان مقدمات انقلاب هر حادثه ای که پیش می آمد می فرمود این قضیه هم در آن حکایت بود بعد مکرر می گفتند که آقای حاج آقا روح الله قطعا به ایران باز می گردند و زمام امور ایران به دست ایشان خواهد افتاد. لاجرم بقیه چیزها هم تحقق پیدا خواهد کرد و هیچ شکی در این نیست. لذا پس از پیروزی انقلاب که امام به قم آمدند مرحوم قوچانی از اولین کسانی بود که به ایران آمد و با امام بیعت کرد.

 

 

 

آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی وصی رسمی مرحوم آیت الحق سید علی آقا قاضی در اخلاق و سیر و سلوک می‌فرمود: در نجف اشرف با مرحوم قاضی(ره) جلساتی داشتیم و غالبا افراد با هماهنگی به خدمت آقای قاضی می‌رسیدند، در یک جلسه ناگهان سید جوانی وارد شد، مرحوم قاضی بحث را قطع کرد، و به آن سید جوان احترام شایان نمود، و آنگاه به آن سید فرمود: «آقا سید روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید با جهل مبارزه کرد‌.» این در حالی بود که هنوز زمزمه‌ای از انقلاب امام نبود، ما آن روز خیلی تعجب کردیم، ولی بعد از انقلاب فهمیدیم که مرحوم قاضی از چه جهت آن حرف‌ها را زد و به امام آن همه احترام شایان کرد. (1)

منبع:کتاب اسوه عارفان، تالیف محمود طیار مراغی و صادق حسن زاده، ص 92.

نظرات ()



بوی سبزه بوی باران بوی خاک
نویسنده: احسان - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »